سلام امروز یه نمایشنامه خوندم: داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد.
اولش خیلی ارتباط نگرفتم با نمایشنامه و برای همین با تاخیر و امروز خوندمش.اما امروز وسط کارهام، به خودم اومدم دیدم دارم خرس پاندا رو میخونم. خیلی ساده بود به نظرم اما با ساده ترین کلمات خیلی عمیق صحبت کرده. ظاهرا یک داستان عاشقانه هست اما روایت تنهایی، میل و نیاز به صمیمیت و ترس از رهایی یا جدایی یا شایدم به زبان طرحواره ای، طرحواره رهاشدگی رو داره میده. به رغم اینکه ما امروزه دنبال خروج از ابهامیم، توی یه حالت مبهم که ته قصه رو نمیشه حدس زد و… توی اوج عدم ثبات، از این فرصت استفاده کردن واسه کنار هم بودن و لحظه رو قدر دونستن. اولش کمی گیج شدم و با دید بالینی نگاه کردم و فکر کردم دنبال اختلالات عمیق مثل دیسوشی ایت یا اسکیزوفرن باید برم اما دیدم نویسنده قشنگتر کار کرده، ماسک روکنار زده و داره اعترافی از زبان آدمهای قوی و مستقل می کنه: که آدمیزاد هرچقدر ظاهرش قوی هم باشه اما درون خودش همیشه نیاز به رابطه، درک و فهمیده شدن و آرامش رو داره.
کل داستان مثل پارچه رویی و آستری می مونه. پیام جالبی داره میگه هممون تو زندگی روزمره تو تنشها و بالا پایینها و یکنواختی ها، تنها گیر می کنیم و حس می کنیم کسی نیست درون ما رو بفهمه. براساس ظاهر رفتار دیگه ای با ما میشه. ویترین توی این داستان کنار زده شده. از رباط شدن آدم ، مثل همسایه بالایی و پایینی عبور کرده و میگه ما فقط وظیفه و کار نیستیم. چه تولید مثل چه کار کردن. ما فقط به اینها نیاز نداریم، فرق ما شاید با هوش مصنوعی هم همینه؛ نیاز به محبت، گفتگو و احساس امنیت توی رابطه. جالبی قصه اینجا هم هست که به احترام و درک متقابل و شنیده شدن حواسش هست و البته صداقت. محدودیت زمانی، فرصت زندگی کردن کنار هم رو یادآوری می کنه.
رابطه با کیفیتی یعنی. حضور بدون گوشی و گوش دادن به همدیگر. توی اخبار خوندم که تعداد مجردین قطعی ایران قابل توجه، همین چند روز قبل و بعد دیدم این نمایشنامه داره از فرسودگی بدون رابطه سالم میگه؛ البته به نظر من. مثل تئاتر درمانی می مونه به نظرم. یادآوری و تلنگر هست و از فقط ربات گونه کار کردن هشدار میده که حواسمون به نیازهای انسانی و عاطفی مون هم باشه.
از خوندنش به فکر رفتم و به نظرم ارزش کار کردن دارد. امیدوارم به زودی خبر اجرا بدهند.
دکتر کمال
